تبليغاتX
موچوله
داستان دختری که بر اثر مشکلات خاص خودش موچوله شده است!!!

امروز با بزی اینا رفتیم سینما و بعدش پارک!

توی پارک که نشسته بودیم یهو پستونک (پسر عموی بزی) گفت یه خانومه رو به موت افتاده!!

منم از اونجایی که هم خیلی فضولم هم خیلی مهربون (:دی) طاقت نیاوردم و رفتم پیشش! بنده خدا سنشم بالا بود.. خوابیده بود روی یه نیمکت و یخ کرده بود و عرق سرد رو بدنش بود.. نبضشو گرفتم.. بیشتر از حد معمول می زد! ترس از مرگو می شد خیلی راحت از چهره ش قاپید! پسرشم همراهش بود و داشت سکته می کرد و دستپاچه شده بود!

خلاصه با کلی بدبختی راضیش کردیم که زنگ بزنه اورژانس بیاد!

اول می ترسید.. بعد آروم شد و به مرگش فکر کرد.. اشک تو چشاش بود.. دستش و گرفتم.. آروم و قرار نداشت.. نگران بود.. حالت طبیعی نداشت..

وقتی می دیدمش یاد مامان بزرگم افتادم... ولی اون فرق داشت.. آروم بود و منتظر..... چند شب پیشا خوابشو دیدم که برگشته...! خدا رحمتش کنه....

حس مسئولیت داشتم نسبت به اون خانوم.. و تا اومدن اورژانس با تآخیر صبر کردیم و پیشش موندیم..

امیدوارم حالش خوب شده باشه..

راستش خیلی رفتم تو فکر.. تو این دنیا آروم مردن خیلی سخته...!

pain to death


+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 0:7 AM  توسط ساجده  | 
چیزی تو ذهنم نیست.. فقط اومدم بگم کنکورو همه ی سختی هاش تموم شد..

امسال خیلیارو شناختم.. خیلی چیزا یاد گرفتم..

کنکور فقط حفظ کردن ۴ تا کلمه و تست زدن نیست..! کنکور آدمو بزرگ می کنه! دانشگاه قبول شدن لیاقت می خواد! امید وارم من داشته باشم..!

امروز روز خسته کننده ای بود..! از ساعت ۴ و نیم صبح بیدار شدم برای همراهی بزی که کلاسای ترم تابستونش شروع شده. از اون به بعد نمی دونم به مدت چند ساعت خوابم نبرد! هی خوابیم و بیدار شدم و آخرشم با سر درد بلند شدم.

اصلا" حوصله ی باشگاهو نداشتم.. ولی برای فرار از بی حوصلگی و تحمل نبودن بزی تنبلیو گذاشتم کنار و رفتم باشگاه.. حسابی خودمو خسته کردم! وقتی برگشتم عرق از سر و صورتم می ریخت  خورشید خانوم نامردم داشت هرچی عقده داشت سر ما خالی می کرد و فقط منتظر بودم برسم بالا که بپرم تو حموم!

تا رسیدم دم در برقا رفت!!  

۵ طبقه رو با بدبختی اومدم بالا .. کلیدو توی قفل چرخوندم و یهویییییییییی چهره ی  یه آدم اومد جلوی چشام!! جیییییییغغغ کشیدم و نفسم بند اومد!! یکم چشامو تنگ و گشاد کردم و مالوندم تا ببینم این کی بود که مثل جن اومد جلوی چشام!! دیدم دایی محترم که نمی دونم کلید از کجا آِورده بود داره از خنده غش و ضعف می ره!! منم اینجوری  

.. گفت الان بابا بزرگت اینا میان و گرسنشونه!! دیدم هیچی نداریم بدم بهشون! از اونجایی که آشپزی بلد نیستم دو دستی زدم تو سرم و هرچی تو یخچال بود ریختم بیرون!

غذا های سرو شده : خوراک لوبیای نپخته .. سیب زمینی و قارچ سرخ شده با تخم مرغ .. کباب لقمه ی آماده ی مرغ!

بعد از لمبوندن غذا و کلی این ور اون ور شدن و حمالی (که از من خیلی خیلی بعیده) ساعت حدود ۴ بود که افتادم روی تخت! خوابم نمی برد.. اعصابم خورد بود.. بزی م جواب نمی داد و این اوضاعو بدتر می کرد.. به زووووووووورر خودمو زدم به خواب و یه کم بعدش آماده شدم که برم کلاس..

بعد از کلاس یه راننده ی احمق منو اشتباهی سوار کرد و یه جایی پیاده کرد که پیدا کردن تاکسی محال بود! خلاصه بعد از کلی منتظر تاکسی بودنو تو ترافیک موندن و تحمل کردن اون هوای گرم و غرغرای راننده ها ساعت ۹ و ربع رسیدم خونه!!

دیگه حوصله ندارم بگم!

پ. ن : حالم گرفتست و طبق عادت معمول هروقت حالم گرفته باشه میام اینجا! ببخشید..

پ. ن ۲ : آخرین باری که اینجوری وقایع روزمو نوشتم خیلی وقت پیشا بود! فکر کنم کسی حوصله ی خوندنشو نداشته باشه!


+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 10:32 PM  توسط ساجده  | 
امشب...

پر خوشحالی و عصبانیت و بحث و دیوونه بازی و یه کوچولو بارون اومدن و استرس و خستگی و ترس و آرامش بود...!

واقعا" شب عجیبی بود... سر شب یه دفعه بی خیال شدم.. گفتم بی خیال.. می خونم واسه سال دیگه..! یه کم بعدش شاکی شدم که یعنی چی؟؟؟!!! مسخره کردی مارو؟!! پس این همه مدت سرکار بودیم؟!

رفتم تو فکر... ترسیدم... دستام یخ کرد... عرق کردم..!!!

کلی اتفاق دیگه افتاد که حال ندارم بگم!

... بالاخره با تلاش های کفشدوزک و بزی آروم شدم..

خدای خوبم... خودم و خودت می دونیم دیگه......... نذار دست خالی برگردم...

پ.ن: برام دعا کنید!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:25 PM  توسط ساجده  | 
می بارم.. و نیستی که اشک هایم را در یابی..

می بارم بدون هیچ دلیل قانع کننده ای..

خالقم.. تسلیمم..!

پ. ن: این دل گرفتگی نابجا و طولانی تقریبا" ربطی به کنکور نداره!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 0:43 AM  توسط ساجده  | 
مغز من تهی ست از کلمه..

فقط می خواهم خالی شوم..! می خواهم عقده ام را سر دکمه های زمخت و بی احساس خالی کنم.. با خشم انگشتانم را روی سرش می کوبم..! اما.. حالی ش نمی شود!

می خواهم داد بزنم.. هوار بکشم.. گریه کنم...

می خواهم همه بفهمند که خسته شده ام.. جسمم و مغزم و تک تک سلول های بدنم خسته اند..

می خواهم همه بدانند که نیازمند آرامش مطلقم.. هوای طوفانی نمی خواهم.. ترس نمی خواهم.. بی قراری نمی خواهم..

من .. ضعیفم..!

..


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:32 AM  توسط ساجده  | 
تاریک است..

در خفایای ذهن مشغولم پی روزنه ای می گردم!

به بن بست می خورم..! کسی مرا پس می زند.. با خشمی زجر آور..

پر می شوم از سرمای سوزناک کشنده!

...

 نا خود آگاه خود را در آغوش کسی که مرا عقب کشید می بینم..!

پر می شوم از گرمای سوزناک کشنده!!!

...

خود را گم می کنم..

جمعیتی پر سر و صدا نزدیک می شوند.. هر کدام سازی دارند!

دور می شوم.. می گریزم از آنها..!

...

من کیستم..!؟

وجود من ناشی از همخوابگی بیجا یا مرغوب نبودن وسایل پلاستیکی یک کارخانه است!!

همین و بس!!!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 5:45 PM  توسط ساجده  | 
بین دانستن و ندانستن ..


تا جهان باقی ست مرزی هست!


همچنان بوده ست ، تا جهان بوده ست!


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 11:50 PM  توسط ساجده  | 
این روزا همش حس های عجیب میاد سراغم..

این وسط حس بی ارزش بودن.. تو چشم میزنه!

آدم حسودی نیستم.. ولی وقتی اوضاع خونه ی بقیه ی کنکوری هارو میبینم واقعا" حسودیم می شه!

وقتی میبینم با چه ذوق و شوق و نگرانیی دنبال کارای بچه شونن و براش این همه زحمت می کشن و.. بعد با اوضاع اینجا مقایسه ش می کنم... پر می شم از حسودی..!

برای همینه که از اینجا فرار می کنم.. برای همینه که از اینجا بدم میاد.. برای همینه که اوضاع درسم اصلا" خوب نیست و همش مجبورم خودمو گول بزنم..! برای همینه که همش سر ‌اون غر می زنم... اون بیچاره م مجبوره تحملم کنه و یه جوری آرومم کنه..

همه هم انتظار دارن رشته ی تووووپ قبول شم!

قبول دارم کوچولو شدم و این چیزا نباید واسم مهم باشن.. ولی خوب منم آدمم دیگه..

شرایط خونه باید واسم آروم آروم باشه.. نمی تونم تو این شرایط بقیه رو درک کنم.. وقتشو ندارم!

کلللللللللللللللللللللللللللللللللللللییییی درس مونده که باید بخونم... خستمه.. خیلی خستمه..

همش حرفای تکراری می زنم.. همش نگرانم.. همش عصبیم.. همش غر می زنم...

خوب یکی نگاهم کنه دیگه..! عقده ای می شماااا!

مهم نیست... کنار میام..

خدایا خودت کمکم کن.....


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 11:2 AM  توسط ساجده  | 
نمی دونم...

اوضاع خوب نیست...

گاهی به من نگاهی بینداز..


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 11:5 PM  توسط ساجده  | 
ورود به یه مرحله ی جدید.. عجیبه.. ولی این کارو کردیم..!

این

       نیز

             بگذرد...!

سخته.. ولی عادت می کنم.. یعنی "باید" عادت کنم..

دلیلشم یادم نمی ره!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:35 AM  توسط ساجده  | 
می گن امروز سیزدهمه..! همه باید برن یه جا تپه بشن و سیزده شونو در کنن (!!) و نحسی ها رو دور بریزن..

همه رفتن و من ...

و من ترجیح دادم تنها توی خونه بشینم.. و با کتاب زیست شناسی گیاهی سیزدهم رو بگذرونم..!

عادت کردن به دیوونگی من و اعتراضی نمی کنن.. حتی دیگه سوال هم نمی کنن یا حرفی نمی زنن .. بعضی وقتا هم فراموش می شم توی این خونه!

گلوله ای که از صبح تو گلوم بود و منتظر بهونه بود که بزنه بیرون.. بهونه شو پیدا کرد......


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 12:43 PM  توسط ساجده  | 
داشتم می گفتم!

.. منم با ابجی وسطی و همسرش موندم خونه که از تعطیلات عید لذت ببرم!

از اینکه نرفتم گردش و اینور اونور اصلا" ناراحت نیستم! خیلی هم خوشحالم که مسافرت اجباری نمی رم..

خوشحالم از اینکه تنها نیستم و یکی با تمام وجود کمکم می کنه.. امیدوارم بتونم جواب زحمتاشو بدم..

گرما هر روز داره بیشتر می شه! می ترسم آخرش بسوزیم!!

فکر کنم دیگه ذوق اونجوری نوشتنو ندارم! استعداد پوسیده م دیگه ته کشید! یکی نیست بگه آخه این کجاش استعداده!!

برام دعا کنین.. همین..


+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:15 PM  توسط ساجده  | 
عیدم اومد و رفت.. و به قول کفشدوزک تازه کشف شده !! دوباره از اول باید شمرد تا ۳۶۵..

من یکی که دیگه حال شمردن ندارم!

منتظرم این ۳ ماه لعنتیم بگذره و ببینم آخرش چی می شه.. بازم ۱ سال بلاتکلیفی یا بالاخره پایان شب سیه رو میبینم یا نه!

مامان و بابا و داداش چند روزی نبودن.. رفتن انجام وظیفه! یعنی دیدن مامان بزرگ پیر و کوچولو! منم با آبجی وسطی و ..

واسم مهمون اومد! بقیشو بعدا می نویسم!!!


+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 12:17 PM  توسط ساجده  | 
my God

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 10:1 PM  توسط ساجده  | 
باز هم این ابر باران زای نا بهنگام هوای باریدن کرد!

 

شاید آن نقطه ی نورانی..

            چشم گرگان بیابان است..!

wolf eye


+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 7:6 PM  توسط ساجده  | 
بدنم می درده..

سرم می درده..

دندونم می درده..

کلیه م می درده..

پر غرم ...!

پ.ن: مسئولین باید رسیدگی کنن!

?!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:9 PM  توسط ساجده  | 
در عالم خیالم با او آرمیده ام..!

لطیف است و مهربان.. گرم است و مجنون..!

دنیای بیرون پر از تشویش است و او پر از آرامش..

دست مهربانش چنان گرم است که انگار پاره ای آتش می خواهد فوران کند..!

از نگاهش صداقت و پاکی می بارد.. انقدر که نمی توانی انکار کنی!!

آب و هوایی غیر قابل پیش بینی دارد! گاهی اوقات کمی تا قسمتی ابری...

همه چیز تقسیم بر ۲ ست! غم و شادی.. حرف و سکوت.. نگرانی و آسودگی...

مثل آسمان وسیع است.. آبی و بلند..

..

دوستت دارم آسمان من.....

my sky..


+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 0:15 AM  توسط ساجده  | 
خانه پر از سکوت است..

پشه پر نمی زند..

اینجا جایی ست که در آن "به فکر کسی بودن گناه است"..

این قانون است: " باید بمانی "

اعضای این خانه ی عجیب هر کدام به راهی هستند..

کسی از کسی خبر ندارد...

تآکید می کنم" اینجا به فکر کسی بودن گناه است"!

اعضای عجیب تر از خانه می آیند و می روند.. بی آنکه همدیگر را ملاقات کنند..

همه درگیرند.. نمی دانند با کدامین دغدغه شان سر کنند..!

همه حق دارند و در عین حال هیچ کس حق ندارد..!

گاهی یادم می رود تعداد اعضای خانه را..!

...

کوهی از کتاب.. من و ورق های پاره شده..

میلیونها فکر نا خوانده..

هزاران هزار توقع بی جا..

صد ها نگاه متمرکز...!

...

سرگردانم... در جایی که در آن "به فکر کسی بودن گناه است" فایده ی تحصیل چیست؟!

در آنجا که " به فکر کسی بودن گناه است" تحصیل کنم که مانند اعضا در توهمی عمیق تر از تصور فرو روم..؟!

بوی تعفن می آید.....

im brave!


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11:16 PM  توسط ساجده  | 
درس خوندن های شبانه هم عالمی داره هااا!!!

مخصوصا" اکیپیاش!

 lovely night


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 4:55 AM  توسط ساجده  | 
به همشون پشت كن..! بزن تو دهن همشون! محكم محكم محكم محكم..!

بعدشم.. ديگه فكرشونو نكن... هر چيزي كه متّه ي اعصابته بكش!

بزرگ شو بچه! تا كي مي خواي فسقل بموني..؟!

بي خيال بي خيال بي خيال....

توهم نيست!

اگرم توهمه ، شيرينه..!

دستشو ول نكنيااا! اگه ولش كني گم مي شي..!!

دلت به اون گرمه.. اگه اون نبود از سرما يخ مي زدي مي تركيدي!

دخترك آشفته .. از اقيانوس تخيلات بي سر و ته دست بكش.. پرواز كن به آسمون قشنگ بي خيالي...!

پرواز را به خاطر بسپار..!


+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 1:21 AM  توسط ساجده  | 
می بارد.. می بارد..

هر از چند گاهی بر این شهر کثیف می بارد.. تا انسانهایش برای مدتی هرچند کوتاه کثیفی ها را از یاد ببرند.. 

زیباست... زیباست وقتی همه جا سفید نرم است! وقتی که وقت فراموشکار شدن می رسد زیباست!

دخترک پا به پای آشنای قدیمیش در برف .. مهربان قدم می زند.. دست سردش در دست آشنایش آرمیده است.. از سرما به او پناه برده..!

دخترک تنها نیست..! دست کسی هست که او را نگه دارد..! کسی هست که به او تکیه کند.. کسی هست که هنگام باریدن به او پناه آورد..

کسی هست که در شهر کثیف چگونگی پاک زیستن را به او بیاموزد..! کسی هست که دست سردش را گرم کند!

snow!

می بارد.. می بارد..

وقت فراموشکار شدن رسیده.. کثیفی ها را از یاد ببر..!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 4:14 PM  توسط ساجده  | 
بگذار کودک بازیگوش درونت ظهور کند و آشکارا شیطنت کند تا از بندها رها شوی و در دریای کودکیت "زندگی" کنی...

 چشمانت را ببند.. دور از دغدغه ها .. دور از همهمه ها .. و با صدای بلند بخند...!


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 0:47 AM  توسط ساجده  | 
دلم گرفته است...

      دلم گرفته است...

به ایوان می روم و انگشتانم را..

                        بر پوست کشیده ی شب می کشم...

چراغ های رابطه تاریکند...

           چراغ های رابطه تاریکند...

 

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد...

 

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد..

       پرواز را به خاطر بسپار..

                " پرنده مردنی است..."


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 3:13 PM  توسط ساجده  | 
نمی دونم... نمی دونم... نمی دونم..........

تو می دونی ؟! .... نمی دونی؟!!

 ای بابا... پس کی می دونه؟؟؟؟

...

فقط اون می دونه؟!!

...


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 1:4 AM  توسط ساجده  | 
امروز صبح.. وقتی داشتم تو کوچه می دوییدم ( آخه کلاسم دیر شده بود!!!) یه خانوم مسن با یه صورت معصوم یهویی بهم سلام کرد..! منم جواب دادمو سرعتمو کم کردم که باهاش هم قدم بشم..!

 یه نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت : خانوم؟! تو این شهر آدما نباید به هم کار داشته باشن.. نه؟!

من که کلللی تعجب کرده بودم گفتم آره خوب!!

گفت : از من به تو نصیحت اگه می خوای زندگی راحتی داشته باشی از مردم فرار کن! هییییچ وقتم ازدواج نکن! آدما همه دشمن همن! خیلی خیلی مواظب باش به هیچ کدومشونم اعتماد نکن.....

بعد تندی خداحافظی کرد و رفت!

من یه لحظه هنگ کردم! خیلی عجیب بود واسم! دلم  براش خیلی سوخت.. از چهره ش معلوم بود عذاب کشیده..! آدم سالمی نبود ولی صداقتشو می شد از چهره ش قاپید!

باهاش احساس هم دردی کردم.. فکرمو خیلی مشغول کرده بود! چرا باید این طوری باشه؟!  واقعا" آدما انقدر وحشتناکن؟!!!

یه کم خودمو جمع و جور کردم.. آخه خودمم جزء همین " آدما " حساب می شم!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 0:5 AM  توسط ساجده  | 
چشم ها باز تر شدند..!

    قلب ها مهربان تر..

          ديد ها عميق تر..

                نگاه ها جدي تر ..

آغوش ها بازتر...!

        لبخند ها بيشتر..

               توقع ها بالا تر..!

بار سنگين تر..

        توان كمتر..

               مقصد دور تر..

 

...!

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 0:18 AM  توسط ساجده  | 
" تحمل سختی ها موجب بزرگی است..

 

پروردگارا...

 

        کمکم کن بزرگ شوم...!!!!"


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 0:14 AM  توسط ساجده  | 
نگاها به سمت منه.. وقتی خودم به خودم نگاه نمی کنم...

همه متنفرن.... وقتی من از همه متنفر ترم..

.

.

.

ورود ممنوع.. " ظرفیت تکمیل است" 


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 9:33 PM  توسط ساجده  | 
..

نمی فهمم کجای کارم.. نمی دونم دور و برم چه خبره..

نمی دونم کارایی که دارم می کنم درستن یا نه..

نمی دونم فکرم به چی مشغوله که خودم نمی فهمم!!

آشفته ام.. آشفته ی آشفته ی آشفته...

بی هیچ دلیلی..

محو می شم.. ولی نمی فهمم این همه مدت به چی فکر می کردم!!

گاهی اوقات حس می کنم تا مرز دیوونگی پیش رفتم!

سمن می گه اینا علائم تکامله!!

 


+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 0:58 AM  توسط ساجده  | 
..

هذا صراط المستقیم.....!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 1:11 AM  توسط ساجده  |